خرید بک لینک

2)و در روز هفتم خدا از همة کار خود که ساخته بود فارغ شد. و در روز هفتم از همة کار خود که ساخته بود آرامی گرفت.

3)پس خدا روز هفتم را مبارک خواند و آنرا تقدیس نمود زیرا که در آن آرام گرفت از همة کار خود که خدا آفرید و ساخت.

16)و یَهُوَه خدا آدم را امر فرموده گفت: “از همة درختان باغ بی ممانعت بخور

17)اما از درخت معرفت نیک و بد زنهار نخوری زیرا روزی که از آن خوردی هر آینه خواهی مرد.”

و مار از همه حیوانات صحرا که یَهُوَه خدا ساخته بود هشیارتر بود. و به زن گفت: “آیا خدا حقیقتا گفته است که از همه درختان باغ نخورید؟”

2) زن به مار گفت: “از میوة درختان باغ میخوریم

3) لکن از میوة درختی که در وسط باغ است خدا گفت از آن مخورید و آن را لمس مکنید مبادا بمیرید.”

4) مار به زن گفت: “هر آینه نخواهید مرد

5) بلکه خدا میداند در روزی که از آن بخورید چشمان شما باز شود و مانند خدا عارف نیک و بد خواهید بود.”

6) و چون زن دید که آن درخت برای خوراک نیکوست و بنظر خوشنما و درختی دلپذیر و دانش افزا پس از میوه اش گرفته بخورد و به شوهر خود نیز داد و او خورد.

7) آنگاه چشمان هر دوِ ایشان باز شد و فهمیدند که عریانند. پس برگ های انجیر به هم دوخته سترها برای خویشتن ساختند.

8) و آواز یَهُوَه خدا را شنیدند که در هنگام وزیدن نسیم نهار در باغ میخرامید و آدم و زنش خویشتن را از حضور یَهُوَه خدا در میان درختان باغ پنهان کردند.

9) و یَهُوَه خدا آدم را ندا در داد و گفت: “کجا هستی؟”

10) گفت: “چون آوازت را در باغ شنیدم ترسان گشتم زیرا که عریانم. پس خود را پنهان کردم.”

11) گفت: “که تو را آگاهانید که عریانی؟ آیا از آن درختی که تو را قدغن کردم که از آن نخوری خوردی؟”

12) آدم گفت: “این زنی که قرین من ساختی وی از میوة درخت به من داد که خوردم.”

13) پس یَهُوَه خدا به زن گفت: “این چه کار است که کردی؟ “ زن گفت: “مار مرا اغوا نمود که خوردم.”

14) پس یَهُوَه خدا به مار گفت: “چونکه این کار کردی از جمیع بهایم و از همه حیوانات صحرا ملعون تر هستی! بر شکمت راه خواهی رفت و تمام ایام عمرت خاک خواهی خورد.

برچسب: نویسنده: علی محمودی تاريخ: پنجشنبه 15 دی 1401 ساعت: 12:00

صفحه بندی